تبلیغات
عشق اباعبدالله - نجات زن خارجى از گُم شدن در صحراى عرفات توسّط امام زمان (علیه السلام)

نجات زن خارجى از گُم شدن در صحراى عرفات توسّط امام زمان (علیه السلام)

حاج على اصغر سیف نقل مى كند كه: یكى از اطبّاى شیراز، زنى از خارج گرفته بود واو را مسلمان كرده بود وبراى اوّلین بار به سفر حجّ برده بود.

ضمناً به او گفته بود كه حضرت ولى عصر (علیه السلام) در برنامه اعمال حجّ شركت مى كنند واگر ما تو را، یا تو كاروان را گم كردى متوسّل به آن حضرت بشو تا تو را راهنمائى بفرمایند وبه كاروان ملحقت كنند.

اتّفاقاً آن خانم در صحراى عرفات گم مى شود، جمعیّت كاروان وخود آقاى دكتر شوهر آن خانم، ساعتها به جستجوى او برخواستند ولى او را پیدا نكردند.

پس از دو ساعت كه همه خسته در میان خیمه جمع شده بودند ونمى دانستند چه باید بكنند، ناگهان دیدند آن زن وارد خیمه شد.

از او پرسیدیم: (كجا بودی؟!)

گفت: (گم شده بودم وهمان گونه كه دكتر گفته بود متوسّل به حضرت بقیّة اللّه (عجّل اللَّه تعالى فرجه الشّریف) شدم. این آقا آمدند با آنكه من نه زبان فارسى بلد بودم ونه زبان عربى در عین حال با من به زبان خودم حرف زدند ومرا به خیمه رساندند ولذا از این آقا تشكّر كنید.

اهل كاروان هر چه به آن طرفى كه آن زن اشاره مى كرد نگاه كردند كسى را ندیدند وبالأخره معلوم شد كه حضرت ولى عصر (علیه السلام) را فقط آن زن مى بیند ولى سایرین نمى بینند.

(- ملاقات با امام زمان (علیه السلام))

نجات زائران بیت اللّه الحرام توسّط امام زمان (علیه السلام)

آقاى حاج شیخ اسماعیل نمازى مى گوید: (در یكى از سالها كه من جمعى از اهالى مشهد را به عنوان حمله دار ورئیس كاروان به زیارت بیت اللّه الحرام مى بردم ودر آن زمان از راه نجف اشرف كه از بیابانهاى بى آب وعلف وپُراز شن عبور مى كرد مى رفتیم.

جادّه آسفالته ویا حتّى جادّه اى كه شن ریزى شده باشد نبود وفقط عدّه اى راه بلد مى توانستند از علائم مخصوص، راه را پیدا كنند وحتماً باید آب وبنزین كافى همراه داشته باشند تا در راه نمانند.

ما از نظر آب وبنزین وماشین وضعمان مرتّب وخوب بود، حتّى دو نفر راننده داشتیم. مسافرین نان وغذاى كافى برداشته بودند وما راه خود را پیش گرفته بودیم ومى رفتیم.

یكى از دو راننده، آدم باتقوائى نبود، اتّفاقاً آن روز نزدیك غروب وسط بیابان او پشت فرمان نشسته بود.

ما به او گفتیم: ( شب نزدیك است همین جا مى مانیم صبح با خیال راحت حركت مى كنیم)، ولى او به ما اعتنائى نكرد وبه راه خود ادامه داد، تا آنكه شب شد.

پس از مدّتى كه به راه خود ادامه داد ناگهان ایستاد وگفت: (دیگر راه معلوم نیست).

همه ما پیاده شدیم وشب را در همانجا ماندیم، صبح كه از خواب برخاستیم دیدیم به كلّى راه كور شده وحتّى باد، شن ها را در جاى طایر ماشین ما ریخته كه معلوم نیست ما از كجا آمده ایم.

من به مسافرین گفتم: (سوار شوید) وبه راننده گفتم: (حدود ده فرسخ بطرف مشرق وده فرسخ بطرف مغرب وده فرسخ بطرف جنوب وده فرسخ بطرف شمال مى رویم تا راه را پیدا كنیم).

راننده قبول كرد ودر آن بیابان بى آب وعلف تا شب كارمان همین بود، ولى راه را پیدا نكردیم. باز شب در همانجا بیتوته كردیم ولى من خیلى پریشان بودم.

روز دوّم به همین ترتیب تا شب هر چه كردیم اثرى از راه دیده نشد وضمناً بنزین ما هم تمام شد وحدود غروب آفتاب بود كه دیگر ماشین ما ایستاد وبنزین نداشتیم، آب هم جیره بندى شده بود ودیگر نزدیك بود تمام شود، آن شب درِ خانه خدا زیاد عجز وناله كردیم.

صبح همه ما تن به مرگ داده بودیم، زیرا دیگر نه آب داشتیم ونه بنزین ونه راه را مى دانستیم، من به مسافرین گفتم: (بیائید نذر كنیم كه اگر خدا ما را از این بیابان نجات بدهد وقتى به وطن رسیدیم، هرچه داریم در راه خدا بدهیم). پس همه قبول كردند وخود را به دست تقدیرسپردیم.

حدود ساعت نه صبح بود، دیدم هوا نزدیك است گرم شود وقطعاً با نداشتن آب، جمعى از ما مى میرند لذا من فوق العاده مضطرب شده بودم.

از جا حركت كردم وقدرى از مسافرین فاصله گرفتم. اتّفاقاً در محلّى شنها انباشته شده بود ومانند تپّه اى به وجود آمده بود، من پشت آن تپّه رفتم وبا اشك وآه فریاد مى زدم: (یا اَبا صالِحَ المَهدى اَدْرِكْنى - یا صاحِبَ الزَّمانْ اَدْرِكْنى - یا حُجَّةَ بْنَ الْحَسَنِ الْعَسْكَرى اَدْرِكْنى).

سرم پائین بود وقطرات اشكم به روى زمین مى ریخت، ناگهان احساس كردم صداى پائى به من نزدیك مى شود، سرم را بالا كردم مرد عربى را دیدم، كه مهار قطار شترهائى را گرفته ومى خواهد عبور كند.

صدا زدم كه: (آقا! ما در اینجا گم شده ایم، مارا به راه برسان).

آن عرب، شترها را خواباند ونزد من آمد وسلام كرد.

من جواب گفتم. اسم مرا برد وگفت: (شیخ اسماعیل! نگران نباش، بیا تا من راه را به شما نشان بدهم).

پس مرا به آن طرف تپه بُرد وگفت: ببین از این طرف مى روید به دو كوه مى رسید، وقتى از میان آن دو كوه عبور كردید، بطرف دست راست مستقیم مى روید، حدود غروب آفتاب به راه خواهید رسید).

گفتم: (باز ما راه را گم مى كنیم). وضمناً قرآن را از جیبم درآوردم وگفتم: (شما را به این قرآن قسم مى دهم ما را خودتان به راه برسانید).

(حالا توجّه ندارم كه او شترهایش را خوابانده واینطورى كه مى گوید: حدود ده ساعت راه تا جادّه هست!!)

زیاد اصرار كردم واو را مرتّب قسم مى دادم، او گفت: (بسیار خوب! همه سوار شوند). وبه آن راننده اى كه تقواى بیشترى داشت، گفت: (تو پشت فرمان بنشین).

خودش هم پهلوى راننده نشست ومن هم پهلوى او نشستم، یعنى جلو ماشین سه صندلى داشت، یكى مال راننده بود ودو صندلى دیگر را هم ما نشستیم.

حالا یا بس كه ما خوشحال شده بودیم ویا تصرّفى در فكر ما شده بود كه هیچ كدام از ما حتّى راننده ومسافرین توجّه نداشتند كه بنزین ماشین ما، در شب قبل تمام شده بود.

یكى دو ساعت راه را پیمودیم ناگهان به راننده دستور داد كه: (نگهدار! ظهر است نماز بخوانیم بعد حركت كنیم).

همه پیاده شدیم در همان نزدیكى چشمه آبى بود، خودش وضو گرفت، ما هم وضو گرفتیم واز آن آب خوردیم. او رفت در كنارى مشغول نماز شد وبه من گفت: (تو هم با مسافرین نماز بخوان).

وقتى نمازمان تمام شد وسروصورتى شستیم، فرمود: (سوار شوید كه راه زیادى در پیش داریم). پس همه سوارشدیم.

همانطور كه قبلاً گفته بود به دو كوه رسیدیم. از میان آنها عبور كردیم، بعد به راننده فرمود: (بطرف دست راست حركت كن). تا آنكه حدود غروب آفتابى بود، كه به جادّه اصلى رسیدیم.

در بین راه فارسى با ما حرف مى زد، احوال علماء مشهد را از من مى پرسید، بعضى از آنها را تعریف مى كرد ومى فرمود: (فلانى آینده خوبى دارد).

در بین راه به ایشان گفتم: (ما نذر كرده ایم كه اگر نجات پیدا كنیم همه اموالمان را در راه خدا انفاق كنیم).

فرمود: (عمل به این نذر لازم نیست).

بالأخره وقتى به جاده رسیدیم. همه خوشحال از ماشین پیاده شدیم ومن مسافرین را جمع كردم وگفتم: (هر چه پول دارید بدهید تا به این مرد عرب بدهیم چون خیلى زحمت كشیده است شترهایش را در بیابان رها كرده وبا ما آمده است).

ناگهان مسافرین وخود من از خواب غفلت بیدار شدیم ومسافرین گفتند: (راستى این مرد كیست وچگونه برمى گردد؟!)

دیگرى گفت: (شترهایش را در بیابان به چه كسى سپرد؟!)

سوّمى گفت: (ماشین ما كه بنزین نداشت این همه راه یك صبح تا غروب چگونه بدون بنزین آمده ایم؟!)

خلاصه همه سراسیمه بطرف آن مرد عرب دویدیم، ولى اثرى از او نبود. او دیگر رفته بود وما را به فراق خود مبتلا كرده بود. دانستیم كه یك روز در خدمت امام زمان (علیه السلام) بوده ایم ولى او را نشناخته ایم.

این قضیّه به ما مى گوید: كه یكى از نشانه هاى امام مهدى (علیه السلام) این است كه تمام امور تكوینى در دست با كفایت آن حضرت است او هر زمان وهر جا كه مصلحت بداند خود را به متوسّلینش نشان مى دهد وبه فریاد آنها مى رسد ولى: (گر گدا كاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟) فداى آن محبّت ولطف وكرمش گردیم.

 ملاقات با امام زمان (علیه السلام))

  • paper | تیم طراحی | ماهواره امید