تبلیغات
عشق اباعبدالله - زندگینامه امام هادی (ع)

زندگینامه امام هادی (ع)


«امام ابوالحسن على النقى الهادى» - علیه السلام - پیشواى دهم شیعیان، در نیمه ذیحجه سال 212 هجرى در اطراف مدینه در محلى به نام «صریا» به دنیا آمد(1). پدرش پیشواى نهم، امام جواد - علیه السلام - و مادرش بانوى گرامى «سمانه» است كه كنیزى با فضیلت و تقوا بود (2).

مشهورترین القاب امام دهم، «نقى» و «هادى» است، و به آن حضرت «ابوالحسن الثالث» نیز مى‏گویند (3).

امام هادى - علیه السلام - در سال 220 هجرى پس از شهادت پدر گرامیش برمسند امامت نشست و در این هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار 33 سال و عمر شریفش 41 سال و چند ماه بود و در سال 254 در شهر سامراء به شهادت رسید.

خلفاى معاصر حضرت

امام هادى در مدت امامت خود با چند تن از خلفاى عباسى معاصر بود كه به ترتیب زمان عبارتند از:

1 - معتصم، برادر ماءمون (217 - 227) (4) .

2 - واثق، پسر معتصم (227 - 232).

3 - متوكل، برادر واثق (232 - 248).

4 - منتصر، پسر متوكل (6 ماه).

5 - مستعین، پسر عموى منتصر (248 - 252).

6 - معتزّ، پسر دیگر متوكل (252 - 255).

امام هادى در زمان خلیفه اخیر مسموم گردید و به شهادت رسید و در خانه خود به خاك سپرده شد.

اوضاع سیاسى، اجتماعى عصر امام

این دوره از خلافت عباسى ویژگیهاى دارد كه آن را از دیگر دوره‏ها جدا مى‏سازد ذیلاً به برخى از این ویژگیها اشاره مى‏كنیم:

1 - زوال هیبت و عظمت خلافت: خلافت، چه در دوره اموى و چه در دوره عباسى، براى خود هیبت و جلالى داشت، ولى در این دوره بر اثر تسلط تركان و بردگان بر دستگاه خلافت، عظمت آن از بین رفت و خلافت همچون گویى به دست این عناصر افتاد كه آن را به هر طرف مى‏خواستند پرتاب مى‏كردند، و خلیفه عملاً یك مقام تشریفاتى بود، ولى در عین حال هر موقع خطرى از جانب مخالفان احساس مى‏شد خلفا و اطرافیان و عموم كارمندان دستگاه خلافت، در سركوبى آن خطر نظر واحدى داشتند.

2 - خوش گذرانى و هوسرانى درباریان: خلفاى عباسى در این دوره به خاطر خلاءى كه بر دستگاه خلافت حكومت مى‏كرد، به شب نشینى و خوش گذرانى و میگسارى مى‏پرداختند و دربار خلافت غرق در فساد و گناه بود. صفحات تاریخ اخبار شب نشینیهاى افسانه‏اى آنان را ضبط نموده است.

3 - گسترش ظلم و بیدادگرى و خودكامگى: ظلم و جور و نیز غارت بیت المال و صرف آن در عیاشیها و خوشگذرانیها جان مردم را به لب آورده بود.

4 - گسترش نهضتهاى علوى: در این مقطع از تاریخ، كوشش دولت عباسى بر این بود كه با ایجاد نفرت در جلامعه نسبت به علویان، آنها را تارو مارو سازد. هر موقع كوچكترین شبحى از نهضت علویان مشاهده مى‏شود، برنامه سركوبى بى رحمانه آنان آغاز مى‏گشت، و علت شدت عمل نیز این بود كه دستگاه خلافت با تمام اختناق و كنترلى كه برقرار ساخته بود، خود را متزلزل و ناپایدار مى‏دید و از این نوع نهضتها سخت بیمناك بود.

شیوه علویان در این مقطع زمانى این بود كه از كسى نامى نبرند و مردم را به رهبرى «شخص برگزیده‏اى از آل محمد» دعوت كنند، زیرا سران نهضت مى‏دیدند كه امامان معصوم آنان، در قلب پادگان نظامى «سامراء» تحت مراقبت و مواظبت مى‏باشند و دعوت به شخص معین مایه قطع رشته حیات او مى‏گردد. این نهضتها و انقلابها بازتاب گسترش ظلم و فشار بر جامعه اسلامى در آن عصر بود و نسبت مستقیمى با میزان فشار و اختناق داشت، به عنوان نمونه در دوران حكومت «منتصر» كه تا حدى به خاندان نبوت و امامت علاقه‏مند بود و در زمان او كسى متعرض شیعیان و خاندان علوى نمى‏شد، قیامى صورت نگرفت.

تواریخ، تنها در فاصله سال 219 تا 270 قمرى، تعداد 18 قیام ضبط كرده‏اند. این قیامها نوعاً با شكست روبرو شده و توسط حكومت عباسى سركوب مى‏گشتند.

علل شكست قیامها

علل شكست این نهضتها و قیامها را از یك سو باید در ضعف رهبرى و فرماندهى این نهضتها جستجو كرد و از طرف دیگر در طرفداران و یاران این رهبران: رهبران نهضتها نوعاً داراى برنامه صحیح و كاملى نبودند و نابسامانیهایى در كار آنها وجود داشت و از طرف دیگر قیام آنها صدر در صد رنگ اسلامى نداشت و از این جهت معمولاً مورد تاءیید امامان زمان خود قرار نمى‏گرفتند.

البته گروهى از یاران و طرفداران این قیامها مردمى مخلص و شیعیان واقعى بودند كه تا سر حد مرگ براى اهداف عالى اسلامى مى‏جنگیدند، ولى تعداد این دسته كم بود و غالب مبارزین كسانى بودند كه اهداف اسلامى روشنى نداشتند، بلكه در اثر ظلم و ستمى كه بر آنان وارد مى‏شد، ناراحت شده و در صدد تغییر اوضاع برآمده بودند. این گروه، در صورت احساس شكست و یا احتمال مرگ، رهبر خود را تنها گذاشته از اطراف او پراكنده مى‏شدند.

چنانكه اشاره شد، اگر بسیارى از این انقلابها مورد تاءیید امامان قرار نمى‏گرفت، یا به این دلیل بود كه صد در صد اسلامى نبودند و در اهداف آنها و رهبران آنها انحرافهایى مشاهده مى‏شد و یا طراحى و برنامه ریزى آنها طورى بود كه شكست آنها قابل پیش بینى بود، و لذا اگر امام آشكارا آنها را تاءیید مى‏كرد، در صورت شكست قیام، اساس تشیع و امامت و هسته اصلى نیروهاى شیعه در معرض خطر قرار مى‏گرفت.

فعالیتهاى مخفى امام

آنگونه كه جدول مدت حكومت خلفاى عباسى نشان مى‏دهد، از میان آنان متوكل از همه بیشتر با امام هادى معاصر بوده است؛ ازینرو موضعگیرى او را در برابر امام ذیلاً توضیح مى‏دهیم:

متوكل نسبت به بنى هاشم بد رفتارى و خشونت بسیار روا مى‏داشت. او به آنان بدگمان بود و همواره آنان را متهم مى‏نمود. وزیر او «عبدالله بن یحیى بن خاقان» نیز پیوسته از بنى هاشم نزد متوكل سعایت مى‏نمود و او را تشویق به بد رفتارى با آنان مى‏كرد. متوكل در خشونت واجحاف به خاندان علوى گوى سبقت را از تمامى خلفاى بنى عباس ربوده بود (5).

متوكل نسبت به على - علیه السلام - و خاندانش كینه و عداوت عجیبى داشت و اگر آگاه مى‏شد كه كسى به آن حضرت علاقه‏مند است، مال او را مصادره مى‏كرد و خود او را به هلاكت مى‏رساند (6).

بر اساس همین ملاحظات بود كه حضرت هادى - علیه السلام -، بویژه در زمان متوكل، فعالیتهاى خود را به صورت سرّى انجام مى‏داد و در مناسبات خویش با شیعیان نهایت درجه پنهانكارى را رعایت مى‏كرد. مؤید این معنا حادثه‏اى است كه آن را مورخان چنین نقل كرده‏اند:

«محمد بن شرف» مى‏گوید: همراه امام هادى - علیه السلام - در مدینه راه مى‏رفتم. امام فرمود: آیا تو پسر شرف نیستى؟ عرض كردم: آرى. آنگاه خواستم از حضرت پرسشى كنم، امام بر من پیشى گرفت و فرمود: «ما در حال گذر از شاهراهیم و این محل، براى طرح سؤال مناسب نیست»! (7).

این حادثه شدت خفقان حاكم را نشان مى‏دهد و میزان پنهانكارى اجبارى امام را بخوبى روشن مى‏سازد.

امام هادى - علیه السلام - در بر قرارى ارتباط با شیعیان كه در شهرها و مناطق گوناگون و دور و نزدیك سكونت داشتند، ناگزیر همین روش را رعایت مى‏كرد و وجوه و هدایا و نذور ارسالى از طرف آنان را با نهایت پنهانكارى دریافت مى‏كرد. یك نمونه از این قبیل برخورد، در كتب تاریخ و رجال چنین آمده است:

«محمد بن داود قمى» و «محمد طلحى» نقل مى‏كنند: اموالى از «قم» و اطراف آن كه شامل «خمس» و نذور و هدایا و جواهرات بود، براى امام ابوالحسن هادى حمل مى‏كردیم. در راه، پیك اما در رسید و به ما خبر داد كه باز گردیم، زیرا موقعیت براى تحویل این اموال مناسب نیست. ما باز گشتیم و آنچه نزدمان بود، همچنان نگه داشتیم تا آنكه پس از مدتى امام دستور داد اموال را بر شترانى كه فرستاده بود بار كنیم و آنها را بدون ساربان به سوى او روانه كنیم. ما اموال را به همین كیفیت حمل كردیم و فرستادیم. بعد از مدتى كه به حضور امام رسیدیم، فرمود: به اموالى كه فرستاده‏اید، بنگرید! دیدیم در خانه امام، اموال به همان حال محفوظ است (8).

گرچه روشن نیست كه این جریان در زمان اقامت امام در مدینه اتفاق افتاده یا در سامراء (چون در سامراء كنترل و مراقبت، شدیدتر بود)، اما در هر حال نمونه بارزى از ارتباطهاى محرمانه و دور از دید جاسوسان دربارخلافت به شمار مى‏رود.

شبكه ارتباطى وكالت

شرائط بحرانى اى كه امامان شیعه در زمان عباسیان با آن روبرو بودند، آنان را واداشت تا ابزارى جدید براى برقرارى ارتباط با پیروان خود جستجو كنند. این ابزار چیزى جر شبكه ارتباطى وكالت و تعیین نمایندگان و كارگزاران در مناطق مختلف توسط امام نبود.

هدف اصلى این سازمان جمع آورى خمس، زكات، نذور و هدایا از مناطق مختلف توسط وكلا، و تحویل آن به امام، و نیز پاسخگویى امام به سؤالات و مشكلات فقهى و عقیدتى شیعیان و توجیه سیاسى آنان توسط وكیل امام بود. این سازمان كاربرد مؤثرى در پیشبرد مقاصد امامان داشت.

امام هادى - علیه السلام - كه در سامراء تحت نظر و كنترل شدیدى قرار گرفته بود، برنامه تعیین كارگزاران و نمایندگان را كه پدرش امام جواد - علیه السلام - اجرا كرده بود، ادامه داد و نمایندگان و وكلائى در مناطق و شهرهاى مختلف منصوب كرد و بدین وسیله یك سازمان ارتباطى هدایت شده و هماهنگ به وجود آورد كه هدفهاى یاد شده را تاءمین مى‏كرد.

فقدان تماس مستقیم بین امام و پیروانش، نقش مذهبى - سیاسى وكلا را افزایش داد، به نحوى كه كارگزاران (وكلاى) امام مسئولیت بیشترى در گردش امور یافتند. وكلاى امام بتدریج تجربیات ارزنده‏اى را در سازماندهى شیعیان در واحدهاى جداگانه به دست آوردند. گزارشهاى تاریخى متعدد نشان مى‏دهد كه وكلا، شیعیان را بر مبناى نواحى گوناگون به چهار گروه تقسیم كرده بودند:

نخستین ناحیه، بغداد، مدائن و عراق (كوفه) را شامل مى‏شد. ناحیه دوم، شامل بصره و اهواز بود. ناحیه سوم، قم و همدان، و بالاخره ناحیه چهارم، حجاز، یمن و مصر را در بر مى‏گرفت. هر ناحیه به یك وكیل مستقل واگذار مى‏شد كه تحت نظر او كارگزاران محلى، منصوب مى‏شدند. اقدامات سازمان وكالت را در دستور العملهاى حضرت هادى - علیه السلام - به مدیریت این سازمان، مى‏توان مشاهده كرد. نقل مى‏شود كه آن حضرت طى نامه‏اى در سال 232 ه.ق، به «على بن بلال»، وكیل محلى خود (در بغداد) نوشت:

«... من ابو على (بن راشد) را به جاى «على بن حسین بن عبدربه» (9) منصوب كردم. این مسئولیت را بدان جهت به او واگذار كردم كه وى از صلاحیت لازم به حد كافى برخوردار است، به نحوى كه هیچ كس بر او تقدم ندارد. مى‏دانم كه تو بزرگ ناحیه خود هستى، به همین جهت خواستم طى نامه جداگانه‏اى تو را از این موضوع آگاه كنم. در عین حال، لازم است از او پیروى كرده و وجوه جمع آورى شده را به وى بسپارى. پیروان دیگر ما را نیز به این كار سفارش كن و به آنان چنان آگاهى ده كه وى را یارى كنند تا بتواند وظائف خود را انجام بدهد...»(10).

امام هادى - علیه السلام - در نامه‏اى دیگر به وكلاى خود در بغداد، مدائن، و كوفه نوشت:

«اى ایوب بن نوح! به موجب این فرمان از برخورد با «ابوعلى» خوددارى كن، هر دو موظفید در ناحیه خاص خویش به وظائفى كه بر عهده تان واگذار شده عمل كنید، در این صورت مى‏توانید وظائف خود را بدون نیاز به مشاوره با من انجام دهید.

اى ایوب! بر اساس این دستور هیچ چیز از مردم بغداد و مدائن نپذیر، و به هیچ یك از آنان اجازه تماس با من رانده. اگر كسى وجوهى را از خارج از حوزه مسئولیت تو آورد، به او دستور بده به وكیل ناحیه خود بفرستد.

اى ابو على! به تو نیز سفارش مى‏كنم كه آنچه را به ابو ایوب دستور دادم عیناً اجرا كنى» (11).

همچنین امام نامه‏اى توسط «ابو على بن راشد» به پیروان خود در «بغداد»، «مدائن»، «عراق» و اطراف آن فرستاد و طى آن نوشت:

«... من «ابو على بن راشد» را به جاى «حسین بن عبدربه» و وكلاى قبلى خود برگزیدم، و اینك او نزد من به منزله حسین بن عبدربه است. اختیارات وكلاى قبلى را نیز به ابوعلى بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگیرد و او را كه فردى شایسته و مناسب است، براى اداره امور شما برگزیدم و بدین منصب گماشتم. شما - كه رحمت خدا بر شما باد - براى پرداخت وجوه نزد او بروید. مبادا رابطه خود را با او تیره سازید، اندیشه مخالفت با او را از اذهان خود خارج سازید. به‏اطاعت خدا و پاك كردن اموالتان بشتابید. از ریختن خون یكدیگر خوددارى كنید. یكدیگر را در راه نیكوكارى و تقوا یارى دهید و پرهیزگار باشید تا خدا شما را مشمول رحمت خویش قرار دهد. همگى به ریسمان خدا چنگ بزنید و نمیرید مگر آنكه مسلمان باشید. من فرمانبردارى از او را همچون اطاعت از خودم لازم مى‏دانم و نافرمانى نسبت به او را نافرمانى در برابر خود مى‏دانم، پس بر همین شیوه باقى باشید كه خداوند به شما پاداش مى‏دهد و از فضل خود وضع شا را بهبود مى‏بخشد. او از آنچه در خزانه خود دارد، بخشنده و كریم و نسبت به بندگان خود سخاوتمند و رحیم است. ما و شما در پناه او هستیم. این نامه را به خط خود نوشتم. سپاس و ستایش بسیار تنها شایسته خدا است» (12).

«على بن جعفر»، یكى دیگر از نمایندگان امام هادى - علیه السلام - و اهل «همینیا»، از قراى اطراف «بغداد»، بود. گزارش فعالیتهاى او به متوكل رسیده بود، متوكل او را بازداشت و زندانى كرد. او پس از گذراندن دوران طولانى زندان، آزاد شد و به دستور امام هادى رهسپار مكه شد و در آن شهر اقامت گزید (13).

در شمار نمایندگان امام هادى همچنین باید از «ابراهیم بن محمد همدانى» نام برد. حضرت هادى طى نامه‏اى به او نوشت:

«وجوه ارسالى رسید، خدا از تو قبول فرماید و از شیعیان ما راضى باشد و آنان را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد...» .

این نامه بروشنى نشان مى‏دهد كه ابراهیم از طرف امام مسئولیت مالى داشته و احتمالاً غیر از وظائف دیگر - موظف بوده وجوه جمع آورى شده از شیعیان را نزد امام بفرستد. امام در ادامه این نامه، در تقدیر از فعالیتها و تاءیید موقعیت وى نوشت:

«نامه‏اى به «نضر» (14) نوشتم و به او سفارش كردم كه معترض تو نشود و با تو مخالفت نكند و موقعیت تو را نزد خویش به وى اعلام كردم. به «ایوب» (15) نیز عیناً همین را دستور دادم. همچنین به دوستداران خود در همدان نامه‏اى نوشته و به آنان تاءكید كردم كه از تو پیروى نمایند و یادآورى نمودم كه: «ماجز تو وكیلى در آن ناحیه نداریم» (16).

در هر حال نقش سازمان وكالت، بویژه در زمان حكومت متوكل عباسى، نمایان بود. متوكل با جذب و استخدام نظامى افرادى كه بینش ضد علوى داشتند، مى‏كوشید تا ترتیب كار مخالفان خود را بدهد و فعالیتهاى سازمان یافته زیر زمینى علویان بویژه امامیه، را نابود سازد. او دست به یك رشته عملیات نظامى جهت بازداشت و دستگیرى شیعیان زد و این برنامه را با خشونت و شدت ادامه داد، به طورى كه بعضى از وكلاى امام در بغداد، مدائن، كوفه و سایر نقاط عراق زیر شكنجه در گذشتند و عده‏اى دیگر به زندان افتادند (17). این اقدامات لطمه‏هاى جدّى بر پیكر شبكه وكالت وارد كرد، اماحضرت هادى - علیه السلام - با تلاش پخته خویش، این شبكه را همچنان فعال و پر ثمر نگه داشت.

انتقال امام از مدینه به سامراء

متوكل براى زیر نظر گرفتن امام هادى - علیه السلام - از روش نیاكان پلید خود استفاده مى‏كرد و در صدد بود به هر وسیله ممكن فكر خود را از طرف حضرت راحت كند. روش ماءمون را در مورد كنترل فعالیتهاى امام پیش از این دیدیم:

او از طریق وصلتى كه با حضرت جواد - علیه السلام - برقرار كرد، توانست كنترل و سانسور را حتى در درون خانه امام بر قرار سازد و تمام حركات و ملاقاتهاى حضرت را زیر نظر داشته باشد. پس از شهادت امام جواد - علیه السلام - و جانشینى امام «هادى» به جاى پدر، ضرورت اجراى چنین نقشه‏اى بر خلیفه وقت كاملاً روشن بود، زیرا اگر امام در مدینه اقامت مى‏كرد و خلیفه به او دسترسى نمى‏داشت، قطعاً براى حكومت جابرانه او خطر جدى دربر مى‏داشت. اینجابود كه كوچكترین گزارشى درباره خطر احتمالى امام، خلیفه را بشدت نگران ساخت و منجر به انتقال امام به سامرا گشت. توضیح اینكه:

«عبدالله بن محمد هاشمى»، فرماندار وقت مدینه، طى نامه‏اى خلیفه را بشدت از فعالیتهاى سیاسى امام نگران ساخت و پایگاه اجتماعى آن حضرت را براى متوكل تشریح كرد(18)، ولى حضرت با ارسال نامه‏اى براى متوكل ادعاهاى «عبدالله» را رد كرد و از او به متوكل شكایت كرد .

متوكل مانند اغلب سیاستمداران جهان، با یك حركت مزورانه و دو پهلو، از یك طرف «عبدالله بن محمد» را از كار بركنار كرد و از طرف دیگر به كاتب دربار خویش دستور داد نامه‏اى به حضرت بنویسد كه بر حسب ظاهر علاقه متوكل را نسبت به امام - علیه السلام - بیان مى‏كرد، ولى در واقع دستور جلب محترمانه! حضرت بود و بعداً خواهیم دید كه متوكل چه فشارها و تضییقاتى براى امام - علیه السلام - فراهم ساخت. نامه بدین مضمون بود:

«بنام خدا، پس از حمد و ثناى خداوند، امیر المؤمنین شما را خوب مى‏شناسد، شخصیت، بزرگوارى و نسبت و قرابت شما را با رسول خدا9 رعایت مى‏كند، و تنها هدف او جلب رضایت و خشنودى خداوند و شما است. اكنون دستور دادند كه طبق درخواست شما فرمانده جنگ و امام جمعه شهر، «عبدالله بن محمد»، كه مرتكب خلاف اهانت به شما شده است، بركنار و به جاى او «محمد بن فضل» منصوب شود. او دستور دارد در برابر امر شما مطیع بوده در تكریم و تعظیم شما نهایت سعى و كوشش را به عمل آورد تا بدان وسیله به خدا و رسول او و امیرالمؤمنین (متوكل) تقرب جوید.

امیر المؤمنین مشتاق دیدار شما است تا تجدید عهدى صورت گیرد، اگر مایل به زیارت خلیفه باشید و به آن علاقه دارید مى‏توانید به اتفاق خانواده و دوستان و علاقه‏مندان حركت كنید. برنامه سفر به اختیار خودتان است، هرجا خواستید توقف نمایید. در صورت تمایل، خدمتگزار خلیفه، «یحیى بن هرثمه»، ملازم ركاب خواهد بود و به خدمتگزارى شما مفتخر خواهد شد، زیرا شما نزد ما محترمید و ما شدیداً به شما علاقه‏مندیم. والسلام علیكم ورحمة الله وبركاته (19).

بدون تردید امام از سؤ نیت متوكل آگاه بود، ولى چاره‏اى جز رفتن به سامراء نداشت، زیرا قبول نكردن دعوت متوكل سندى در تاءیید گفتار سعایت كنندگان مى‏شد و باعث تحریك بیشتر متوكل مى‏گردید و بهانه بیشترى به دست او مى‏داد كه تضییقات و مشكلات فراوانى را براى حضرت فراهم كند. دلیل اینكه امام از نیت شوم متوكل آگاه بود و بناچار به این سفر اقدام نمود، جملاتى است كه امام بعدها در سامرّآ مى‏فرمود: «مرا از مدینه با اكراه با سامراء آوردند»(20).

در هر حال امام نامه دعوت را دریافت داشت و ناگزیر همراه «یحیى بن هرثمه» عازم سامراء گردید (21).

گزارش فرمانده دژخیمان متوكل

«یحیى بن هرثمه»، كه ماءموریت داشت امام هادى - علیه السلام - را از مدینه به سامراء جلب نماید، ماجراى ماءموریت خود را چنین شرح مى‏دهد:

وارد مدینه شدم، به سراغ منزل «على» (النقى) رفتم. پس از ورود من به خانه او، و آگاه شدن مردم مدینه از جریان جلب او، اضطراب و ناراحتى عجیبى در شهر به وجود آمد و چنان فریاد و شیون برآوردند كه تا آن روز مانند آن را ندیده بودم.

ابتداءا با قسم و سوگند تلاش كردم كه آنان را آرام سازم، گفتم: هیچ قصد سوئى در كار نیست و من ماءمور اذیت و آزار او نیستم. آنگاه مشغول بازدید و جستجوى خانه و اثاثیه آن شدم. در اطاق مخصوص او جز تعدادى قرآن و كتاب دعا چیز دیگرى نیافتم. چند نفر ماءمور، او را از منزل خارج كردند و خود خدمتگزارى او را از منزل تا شهر سامراء عهده دار گشتم.

پس از ورود به «بغداد» ابتداءا با «اسحاق بن ابراهیم طاهرى»، فرماندار بغداد، روبرو شدم. وى به من گفت: یحیى! این آقا فرزند پیامبر است، اگر متوكل را در كشتن او تحریك و ترغیب نمایى بدان كه خونخواه و دشمن تو، رسول خدا 9 خواهد بود.

در پاسخ گفتم: به خدا قسم، تا به حال جز نیكى و خوبى چیز دیگرى از او ندیده‏ام كه به چنین كارى دست بزنم.

(آنگاه به سوى سامراء حركت كردم) و پس از ورود به شهر سامراء جریان را براى «وصیف تركى» (22) نقل كردم، او نیز به من گفت: اگر یك مو از سر او كم شود، مسئول آن تو خواهى بود! از سخنان اسحاق بن ابراهیم و وصیف تركى تعجب كردم و پس از ورود به دربار و دیدار با متوكل، گزارش سفر را به اطلاع او رساندم، دیدم متوكل نیز براى او احترام قائل است (23).

ورود امام به سامراء

طبق دستور «متوكل» روز ورود به سامراء به بهانه اینكه هنوز محل اقامت امام آمده نیست! حضرت را در محل پستى كه به «خان الصعالیك» (كاروانسراى گدایان و مستمندان) معروف بود، وارد كردند و حضرت آن روز را در آنجا به سر برد. البته هدف از این كار تحقیر موذیانه و دیپلمات مآبانه حضرت بود!(24)

روز بعد، منزلى براى سكونت امام معیّن كردند كه در آنجا استقرار یافت (25).

امام در این شهر ظاهراً آزاد بود ولى در حقیقت همانند یك زندانى به سر مى‏برد، زیرا موقعیت محل طورى بود كه امام همواره تحت نظر بود و رفت و آمدها و ملاقاتهاى حضرت توسط ماءموران خلیفه كنترل مى‏گردید.

«یزداد»، طبیب مسیحى و شاگرد «بختیشوع»، با اشاره به انتقال اجبارى امام به سامراء مى‏گفت: اگر شخصى علم غیب مى‏داند، تنها اوست. او را به اینجا آورده‏اند تا از گرایش مردم به سوى او جلوگیرى كنند، زیرا با وجود وى حكومت خود را در خطر مى‏بینند(26).

ترس و وحشت متوكل از نفوذ معنوى امام در میان مردم را مى‏توان از انتخاب محل سكونت حضرت فهمید.

بارى متوكل با همه این مراقبتها باز هم وجود حضرت را براى حكومت خود خطرى جدى مى‏دانست و مى‏ترسید یاران و پیروان امام مخفیانه با او تماس گرفته براى قیام و شورش نقشه‏اى طرح كنند و براى زمینه سازى جهت این كار، پول و سلاح جمع آورى كرده افرادى را آموزش دهند.

اطرافیان خلیفه هم گاهى او را از احتمال شورش امام و یارانش بر حذر مى‏داشتند. لذا متوكل هر چند وقت یك بار دستور مى‏داد خانه امام به دقت مورد بازرسى قرار گیرد، و با آنكه ماءموران هر بار با دست خالى بر مى‏گشتند، اما او باز نگران بود و احساس خطر مى‏كرد. به یك نمونه از این موارد اشاره مى‏كنیم:

بزم شراب درهم مى‏ریزد!

یك بار، باز هم از امام هادى نزد متوكل سعایت كردند كه در منزل او اسلحه و نوشته‏ها و اشیاى دیگرى است كه از شیعیان او در قم به او رسیده و او عزم شورش بر ضدّ دولت را دارد. متوكل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولى چیزى به دست نیاوردند، آنگاه امام را در اطاقى تنها دیدند كه در به روى خود بسته و جامه پشمین بر تن دارد و بر زمینى مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است .

امام را با همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند: در خانه‏اش چیزى نیافتیم و او را روبه قبله دیدیم كه قرآن مى‏خواند.

متوكل چون امام را دید، عظمت و هیبت امام او را فرا گرفت و بى اختیار حضرت را احترام كرد و در كنار خود نشاند و جام شرابى را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد! امام سوگند یاد كرد و گفت: گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معارف دار! او دست برداشت و گفت: شعرى بخوان!

امام فرمود: من شعر كم از بردارم.

گفت: باید بخوانى؟

امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنین است:

(زمامدارن جهانخوار و مقتدر) بر قله كوهسارها شب را به روز آوردند در حالى كه مردان نیرومند از آنان پاسدارى مى‏كردند، ولى قله‏ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.

آنان پس از مدتها عزت از جایگاههاى امن به زیر كشیده شدند و در گودالها (گورها) جایشان دادند؛ چه منزل و آرامگاه ناپسندى!

پس از آنكه به خاك سپرده شدند، فریاد گرى فریاد برآورد: كجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟

كجاست آن چهره‏هاى در ناز و نعمت پرورش یافته كه به احترامشان پرده‏ها مى‏آویختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟

گور به جاى آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم مى‏ستیزند!

آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند؛ ولى امروز آنان كه خورنده همه چیز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده‏اند!

چه خانه هایى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولى سرانجام پس از مدتى، این خانه‏ها و خانواده‏ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند!

چه اموال و ذخائرى انبار كردند، ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند!

خانه‏ها و كاخهاى آباد آنان به ویرانه‏ها تبدیل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاریك شتافتند!(27).

تاءثیر كلام امام چندان بود كه متوكل به سختى گریست، چنانكه ریشش‏تر شد. دیگر مجلسیان نیز گریستند. متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و چهار هزار درهم به امام تقدیم كرد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند!(28)

امام در زندان متوكل

متوكل كینه عجیبى از امام در دل داشت و همواره در صدد آزار و اذیب آن حضرت بود و با آنكه امام در سامراء در حقیقت همانند یك زندانى به سر مى‏برد، با این حال پس از احضار امام از مدینه به سامراء دستور داد مدتى حضرت را زندانى كنند.

«صقر بن ابى دلف» مى‏گوید: هنگامى كه امام هادى - علیه السلام - را به سامراء آوردند، رفتم تا از حال او جویا شوم. «زرّافى» دربان متوكل مرا دید و دستور داد وارد شوم. وارد شدم. پرسید: براى چه كار آمده‏اى؟

گفتم: خیر است.

گفت: بنشین! نشستم، ولى هراسان شدم و سخت در اندیشه فرو رفتم و با خود گفتم: اشتباه كردم (كه به چنین كار خطرناكى اقدام كردم و براى دیدار امام آمدم).

«زرافى» كار مردم را انجام داد و آنها را مرخص كرد و چون خلوت شد، گفت چه كار دارى و براى چه آمده‏اى؟

گفتم: براى كار خیرى.

گفت: گویا آمده‏اى حال مولاى خود خبر بگیرى، گفتم: مولاى من كیست؟ مولاى من خلیفه است!

گفت: ساكت شو، مولاى تو بر حق است، نترس كه من نیز بر اعتقاد تو هستم و او را امام مى‏دانم.

من خدا را سپاس گفتم. آنگاه گفت: آیا مى‏خواهى او را ببینى؟ گفتم: آرى.

گفت: قدرى بنشین تا پستچتى (نامه رسان) بیرون رود. چون وى بیرون رفت، با اشاره به من، به غلامش گفت: این را به اتاقى كه آن علوى در آن زندانى است، ببر و نزد او واگذار و برگرد.

چون به خدمت امام رسیدم، حضرت را دیدم روى حصیرى نشسته و در برابرش قبر حفر شده‏اى قرار دارد، سلام كردم. فرمود: بنشین! نشستم! پرسید: براى چه آمده‏اى؟

عرض كردم: آمده‏ام از حال شما خبرى بگیرم. در این هنگام بر قبر نظر كردم و گریستم. فرمود: گریان مباش كه در این گرفتارى آسیبى به من نمى‏رسد.

من خدا را سپاس گفتم. آنگاه از معناى حدیثى پرسیدم، امام جواب گفت، و پس از جواب، فرمود: مرا واگذار و بیرون رو كه بر تو ایمن نیستم و بیم آن است كه آزارى به تو برسانند (29).

این حادثه از یك سو خشونت و شدت عمل متوكل را در مورد امام هادى مى‏رساند و از سوى دیگر بیانگر میزان نفوذ امام در میان درباریان و ماءموران ویژه خلیفه است.

متوكل در آخرین روزهاى عمرش به پیشكار خود، «سعید بن حاجب»، دستور داد امام را به قتل برساند، ولى حضرت فرمود: بیش از دو روز نمى‏گذرد كه متوكل كشته مى‏شود، و همین جور هم شد! (30)

جنایات و سختگیریهاى متوكل در مورد شیعیان

متوكل یكى از جنایتكارترین خلفاى عباسى بود. او در دشمن با امیر مؤمنان - علیه السلام - و خاندان و شیعیان او دلى پر كینه داشت و دوران حكومت او براى شیعیان و علویان یكى از سیاهترین دورانهابشمار مى‏رود. از آنجا كه همه جنایات او را نمى‏توان در این بحث فشرده بیان كرد، ناگزیر به برخى از جنایات او نمونه وار اشاره مى‏كنیم:

1 - در حكومت او گروهى از علویان زندانى یا تحت تعقیب و متوارى شدند كه از آن جمله مى‏توان از «محمد بن صالح» (از نوادگان امام مجتبى - علیه السلام -) و «محمد بن جعفر» (یكى از مبلغان حسن بن زید كه در طبرستان قیام كرده بود) نام برد (31).

2 - او در سال 236 قمرى دستور داد آرامگاه سرور شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین - علیه السلام - و بناهاى اطراف آن ویران و زمین پیرامون آن كشت شود و نیز در اطراف آن پاسگاههایى بر قرار ساخت تا زا زیارت آن حضرت جلوگیرى كند. گویا هیچ یك از مسلمانان حاضر به تخریب قبر امام حسین - علیه السلام - نبوده است، زیرا او این كار را توسط شخصى بنام «دیزج» انجام داد كه یهودى الاءصل بود. متوكل اعلام كرد: رفتن به زیارت حسین بن على ممنوع است و اگر كسى به زیارت او برود، مجازات خواهد شد (32). او مى‏ترسید قبر امام حسین - علیه السلام - پایگاهى بر ضد او گردد و مبارزات و شهادت آن شهید بزرگوار الهام بخش حركت و قیام مردم در برابر ستمهاى دربار خلافت شود. اما شیعیان و دوستداران سرور شهیدان در هیچ شرائطى از زیارت آن تربت پاك باز نایستادند و زائران، انواع صدمه‏ها و شكنجه‏ها را تحمل مى‏كردند و باز به زیارت مى‏رفتند. پس از قتل متوكل دوباره شیعیان با همكارى علویان قبر آن حضرت را باز سازى كردند (33).

خراب كردن قبر امام حسین - علیه السلام - مسلمانان را بشدت خشمگین ساخت، به طورى كه مردم «بغداد» شعارهایى بر ضد متوكل بر در و دیوارها و مساجد مى‏نوشتند و شعراى مبارز و متعهد، با سرودن اشعارى، او را «هجو» مى‏كردند. از جمله آن سروده‏ها، شعرى است كه ترجمه آن به قرار زیر است:

«به خدا قسم اگر بنى امیه، فرزند دختر پیامبرشان را به ستم كشتند، اینك كسانى كه از دودمان پدر او هستند (بنى عباس) جنایتى مانند جنایت بنى امیه مرتكب شده‏اند. این قبر حسین است كه به جان خودم سوگند (توسط عباسیان) ویران شده است. بنى عباس متاءسفند كه در قتل حسین - علیه السلام - شركت نداشته‏اند! و اینك با تجاوز به تربت حسین و ویران كردن قبر او، به جان استخوانهاى او افتاده‏اند!» (34).

3 - او در زمان خلافت خود بزرگانى از مردم مسلمان و معتقد به اهل بیت را به شهادت رسانید كه از جمله آنان «ابن سكّیت»، یار با وفاى امام جواد و امام هادى و شاعر و ادیب نام آور شیعى، بود كه متوكل به جرم دوستى على - علیه السلام - او را به قتل رسانید (35) روزى متوكل با اشاره به دو فرزند خود، از وى پرسید: این دو فرزند من نزد تو محبوبترند یا «حسن» و «حسین»؟

ابن سكّیت از این سخن و مقایسه بى موردسخت برآشفت و خونش به جوش آمد و بى درنگ گفت: «به خدا سوگند «قنبر» غلام على - علیه السلام - در نظر من از تو و دو فرزندت بهتر است!»

متوكل كه مست قدرت و هوا و هوس بود، فرمان داد زبان او را از پشت سر بیرون كشیدند! (36)

4 - «خطیب بغدادى» درباره شكنجه و آزار طرفداران خاندان رسالت از سوى متوكل مى‏نویسد: متوكل عباسى «نصر بن على جهضمى» را به علت حدیثى كه درباره منقبت و فضیلت على - علیه السلام - و حضرت فاطمه - علیها السلام - و امام حسن و امام حسین - علیهما السلام - نقل كرده بود «هزار» تازیانه زد و دست از او برنداشت تا آنكه شهادت دادند او از اهل سنت است! (37)

5 - او به شعراى مزدور و خود فروخته‏اى همچون «مروان بن ابى الجنوب» مبالغ هنگفتى صله مى‏داد تا درباره مشروعیت حكومت بنى عباس و هجو بنى هاشم شعر بسرایند (38).

6 - او زمانى كه به ایجاد ارتشى نوین موسوم به «شاكریه» دست زد، افرادى را از مناطقى كه در بینش ضد علوى مشهور بودند، بویژه از سوریه، الجزیره، جبل، حجاز و عنبا استخدام كرد(39) .

7 - اوبه حاكم مصر دستور داد تا طالبیان را به عراق تبعید كند، حاكم مصر نیز چنین كرد. آنگاه در سال 236 آنان را به مدینه منتقل كرد (40).

8 - او شیعیان را از دستگاه دولت اخراج مى‏كرد و موقعیت آنان را در اذهان عمومى خدشه دار مى‏ساخت. به عنوان نمونه، مى‏توان از بركنارى «اسحاق بن ابراهیم» یاد كرد كه متوكل او را به جرم شیعه بودن از حكمرانى «سامراء» و «سیروان» در استان «جبل» بركنار كرد. افراد دیگرى نیز به همین علت موقعیتهاى خود را از دست دادند (41).

متوكل با اِعمال این شیوه‏ها، از بروز هر گونه حركتى از ناحیه شیعیان بر ضد رژیم خود جلوگیرى كرد، لكن موفق نشد فعالیتهاى پنهانى آنان را خاتمه بخشد و چنانكه قبلاً گفتیم، گزارشهاى تاریخى، حاكى از آن است كه امام هادى - علیه السلام - ارتباطهاى خود را با پیروانش در نهان ادامه مى‏داد.

فشارهاى اقتصادى بر شیعیان

متوكل به منظور تضعیف جبهه تشیع و نابود ساختن نیروهاى مبارز شیعه، آنان را شدیداً در فشار اقتصادى قرار داده بود، به طورى كه تا این حد فشار اقتصادى بر شیعیان تا آن تاریخ بى سابقه بود.

البته مى‏دانیم كه شیعه پس از رحلت پیامبر، همواره از نظر اقتصادى در فشار و مضیقه قرار داشت. در این زمینه، علاوه بر گرفتن «فدك» از فاطمه زهرا - سلام الله علیها كه انگیزه سیاسى داشت و هدف از آن تضعیف بنیه اقتصادى جناح امیر مؤمنان - علیه السلام - و بنى هاشم بود، نمونه‏هاى فراوانى در تاریخ اسلام به چشم مى‏خورد كه یكى از آنهاروش معاویه با شیعیان، بویژه بنى هاشم، بود. یكى از تاكتیكهایى كه معاویه به منظور اخذ بیعت از حسین بن على - علیه السلام - براى ولیعهدى یزید به آن متوسل شد، خوددارى وى از پرداخت هرگونه عطیه به بنى هاشم از بیت المال در جریان سفر به مدینه بود تا بدین وسیله امام را زیر فشار گذاشته وادار به بیعت كند (42).

نمونه دیگر، فشار اقتصادى «ابو جعفر منصور دوانیقى» (دومین خلیفه عباسى) بود. منصور برنامه سیاه تحمیل گرسنگى و فلج سازى اقتصادى را در سطح وسیع و گسترده‏اى به اجرا مى‏گذاشت و هدف او این بود كه مردم، نیازمند و گرسنه و متكى به او باشند و در نتیجه همیشه در فكر سیر كردن شكم خود بوده مجال اندیشه در مسائل بزرگ اجتماعى را نداشته باشند. او روزى در حضور جمعى از خواص درباریان خویش با لحن زننده‏اى انگیزه خود را از گرسنه نگهداشتن مردم چنین بیان كرد: عرب‏هاى بادیه نشین در ضرب المثل خود، خوب گفته‏اند كه: «سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بیاید»(43)! این سخن ضمناً مى‏رساند كه امت اسلام در چشم بنى عباس، تا چه حد بى ارزش بوده‏اند؟!.

در این فشار اقتصادى سهم شیعیان و علویان بیش از همه بود زیرا آنان همیشه پیشگام و پیشاهنگ مبارزه با خلفاى ستمگر بودند.

دوران خلافت هارون نیز از این برنامه كلى مستثنا نبود، زیرا او با قبضه بیت المال مسلمانان و صرف آن در راه هوسرانیها و بوالهوسیها و تجمل پرستیهاى خود و اطرافیانش، شیعیان را از حقوق مشروع خود محروم كرده بود و از این راه نیروهاى آنان را تضعیف مى‏كرد. بنابراین شیعیان با این گونه فشارها آشنا بودند، اما چنانكه اشاره شد فشار اقتصادى زمان متوكل ابعاد گسترده‏تر و وحشتناكترى داشت كه ذیلاً برخى از آنها را یاد آورى مى‏كنیم:

1 - او از نظر اقتصادى به قدرى بر شیعیان سخت گرفت كه مى‏گویند: در آن زمان گروهى از بانوان علوى در مدینه حتى یك دست لباس درست نداشتند كه در آن نماز بگزارند و فقط یك پیراهن مندرس بر ایشان مانده بود كه به هنگام نماز به نوبت از آن استفاده مى‏كردند و نیز با چرخ ریسى روزگار مى‏گذراندند، و پیوسته در چنین سختى و تنگدستى بودند تا متوكل به هلاكت رسید (44).

2 - متوكل «عمر بن فرج رُخّجى» را فرمانرواى مكه و مدینه ساخت، و او مردمان را از نیكى و احسان به آل ابى طالب بار مى‏داشت و سخت دنبال این كار بود؛ چنانكه مردم از بیم جان، دست از رعایت و حمایت علویان برداشتند و زندگى بر خاندان امیر مؤمنان - علیه السلام - سخت شد» (45).

3 - متوكل دارایى علویان را كه ملك «فدك» بود مصادره كرد (46). نقل شده است كه درآمد فدك در آن زمان بالغ بر 24000 دینار بوده است. متوكل فدك را به «عبدالله بن عمر بازیار» كه از هواداران او بود، عطار كرد (47).

4 - او به حاكم خود در مصر دستور داد با علویان بر اساس قواعد زیر برخورد كند:

الف - به هیچ یك از علویان هیچ گونه ملكى داده نشود، نیز اجازه اسب سوارى و حركت از «فسطاط» به شهرهاى دیگر داده نشود.

ب - به هیچ یك از علویان جواز داشتن بیش از یك برده داده نشود.

ج - چنانچه دعوائى مابین یك علوى و غیر علوى صورت گرفت، قاضى نخست به سخن غیر علوى گوش فرا دهد و پس از آن بدون گفتگو با علوى آن را بپذیرد! (48)

كاخها و بزمهاى پر تجمل

در كنار این فشارها و محدودیتهاى جانكاه نسبت به شیعیان، متوكل در تاراج بیت المال و بناى كاخهاى با شكوه وراه اندازى تشریفات پرخرج بیداد مى‏كرد .

او كاخهاى متعددى بنا كرد و اموال هنگفتى هزینه آنها نمود. از جمله، كاخهایى بنامهاى: شاه، عروس، شبداز، بدیع، غریب و برج بنا كرد و یك میلیون و هفتصد هزار دینار فقط هزینه ساختن كاخ اخیر كرد!(49). نیز قصر دیگرى ساخت كه به قصر «بُركُواء» شهرت یافت. ساختمان این قصر كه از بهترین و بزرگترین قصرهاى وى بود، بیست میلیون درهم هزینه برداشت!(50) قصرهاى دیگرى نیز بنامهاى:جعفرى، ملیح، غرو، مختار، حیر براى خوشگذرانى بنا كرده بود كه هر كدام هزاران میلیون درهم خرج برداشته و مورخان بتفصیل از آنها یاد كرده‏اند(51) .

متوكل تصمیم گرفت پسرش «عبدالله معتزّ» را ختنه كند و براى این منظور تشریفات بسیار پرخرج و سرسام آورى به راه انداخت كه مورخان بتفصیل نوشته‏اند و ما به گوشه هایى از آن اشاره مى‏كنیم:

فرشى را كه طول آن یكصد ذراع و عرض آن نیز پنجاه ذراع بود، براى تالار قصر كه داراى همین ابعاد بود، تهیه كردند و براى پذیرایى از مدعوین چهار هزار صندلى از طلا و مرصع به جواهر در تالار قصر چیدند!

به فرمان متوكل بیست میلیون درهم كه براى نثار آماده شده بود، بر سر زنان و خدام و حاشیه نشینان نثار كردند! و یك میلیون درهم كه روى آنها عنوان جشن و مراسم ختنه كنان حك شده بود، بر سر آرایشگر و ختنه كننده و غلامان و پیشكاران مخصوص نثار گردید!

آن روز از ختنه كننده معتزّ پرسیدند كه تا موقع صرف غذا، چه مبلغى عائد تو شده؟ گفت: هشتاد و چند هزار دینار غیر از اشیاى زرین و انگشترى و جواهر! وقتى كه صورت مخارج جشن «ختنه كنان» به متوكل تسلیم شد... بالغ بر هشتاد و شش میلیون درهم شده بود!!(52)

اینها گوشه هایى از خوشگذرانیها و ولخرجیهاى متوكل از محل بیت المال بود، و گرنه شرح بزمها و عیاشیهاى او در این بحث فشرده نمى‏گنجد. تنها اینجا اضافه مى‏كنیم كه «سیوطى» مى‏نویسد: او چهار هزار كنیز در كاخ خود داشت كه از همه آنها كام جسته بود!(53) «مسعودى»، مورخ نامدار، مى‏گوید: در هیچ زمان و هیچ عصرى مانند دوران حكومت متوكل، پول خرج نمى‏شد!(54)

یك سند تاریخى‏

«ابوبكر خوارزمى»، نویسنده بزرگ عصر آل بویه (متوفى 383 یا 393)، طى نامه‏اى كه در آن، سختگیریهاى عباسیان نسبت به شیعیان و مظلومیت سادات و شیعیان را شرح مى‏دهد، انگشت روى جنایتهاى متوكل مى‏گذارد و از این جشن ننگین نیز یاد مى‏كند .

پیشوایى از پیشوایان هدایت و سیدى از سادات خاندان نبوت از دنیا مى‏رود، كسى جنازه او را تشییع نمى‏كند و قبر او گچكارى نمى‏شود، اما چون دلقك و مسخره‏اى و بازیگرى از آل عباس بمیرد تمام عدول (عدول دار القضاء) و قاضیان در تشییع جنازه او حاضر مى‏شوند و قائدان و والیان براى او مجلس عزادارى بپا مى‏دارند! دهریان و سوفسطائیان از شرّ ایشان (آل عباس) در امانند، لیكن آنها هركس را شیعه بدانند به قتل مى‏رسانند. هر كس نام پسرش را «على» بگذارد، خونش را مى‏ریزند. شاعر شیعه چون در مناقب وصى و معجزات نبى شعر بگوید، زبانش را مى‏برند و دیوانش را پاره مى‏كنند. هارون، پسر خیزران (مقصود واثق خلیفه است) و جعفر متوكل در صورتى به كسى عطا مى‏كردند و بخشش مى‏نمودند كه به آل ابى طالب دشنام گوید، مانند عبدالله بن مُصعَب زبیرى و وهب بن وهب بُحتُرى و مروان بن ابى حَفصَه اموى و عبد الملك بن قُرَیْب اصمعى و بكّار بن عبدالله زبیرى. مدت هزار ماه در منبرها به امیرالمؤمنین ناسزا گفتند (مقصود مدت حكومت بنى امیه است) اما در وصایت او شك به خود راه ندادیم .

علویان را از یك وعده خوراك منع مى‏كنند، در حالى كه خراج مصر و اهواز و صدقات حرمین شریفین و حجاز به مصرف (خُنیاگرانى از قبیل) ابن ابى مریم مدنى و ابراهیم موصلى وابن جامع سهمى و زَلْزَلْ ضارب و بَرْصُوما زامر (سرنا زن، نى زن) مى‏رسد. متوكل عباسى دوازده هزار كنیز داشت! اما سیدى از سادات اهل بیت، فقط یك كنیز (خدمتكار) زنگى یا سندى دارا بود. اموال خالص و پاكیزه خراج، به دلقكها و مهمانیهاى مربوط به ختنه اطفال، به سگبازان و بوزینه داران، به مخارق و علویه خنیاگر و به زرزر و عمرو بن بانه بازیگر، منحصر شده است! یك وعده خوراك و یك جرعه آب را از اولاد فاطمه - علیها السلام - دریغ مى‏دارند. قومى كه خمس بر آنان حلال و صدقه حرام است و گرامى داشتن و دوستى نسبت به ایشان واجب است، از فقر، مُشرِف به هلاك هستند، یكى شمشیر خود را گرو مى‏گذارد و دیگرى جامه‏اش را مى‏فروشد. آنان گناهى ندارند جز اینكه جدشان نبى و پدرشان وصى و مادرشان فاطمه و مادر مادرشان خدیجه و مذهبشان ایمان به خدا و راهنمایشان قرآن است. من چه بگویم درباره قومى كه تربت و قبر امام حسین - علیه السلام - را شخم زدند و در محل آن زراعت كردند و زائران قبرش را به شهرها تبعید نمودند...(55)

شهادت امام

امام هادى - علیه السلام - با آنكه در سامراء تحت كنترل و مراقبت قرار داشت، اما با وجود همه رنجها و محدودیتها هرگز به كمترین سازشى با ستمگران تن نداد. بدیهى است كه شخصیت الهى و موقعیت اجتماعى امام و نیز مبارزه منفى و عدم همكارى او با خلفا، براى طاغوتهاى زمان هراس آور و غیر قابل تحمل بود، و پیوسته از این موضوع رنج مى‏بردند. سرانجام تنها راه را خاموش كردن نور خدا پنداشتند و در صدد قتل امام برآمدند و بدین ترتیب امام هادى نیز مانند امامان پیشین با مرگ طبیعى از دنیا نرفت، بلكه در زمان «معتزّ»، مسموم گردید (80) و در رجب سال 254 هجرى به شهادت رسید و در سامراء، در خانه خویش به خاك سپرده شد (81).

  • paper | تیم طراحی | ماهواره امید