تبلیغات
عشق اباعبدالله - اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
Image result for ‫شعر شب ششم‬‎
اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی

زهرا شدی،علی شدی ومصطفی شدی


وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت

تنها سواره ی حسن مجتبی شدی


از بس عزیز هستی واز بس که محشری

بین قنوت زینب کبری دعا شدی


دل ها شکست و غصّه حرم را فرا گرفت

وقتی که از کنار عمویت جدا شدی


بند رکاب حسرت پای تو را کشید

تا راهی میانه ی دشت بلا شدی


دانه به دانه موی عمویت سفید شد

وقتی زمین فتادی و وقتی که تا شدی


در بین معرکه چقدَر نیزه خوردی و

پرپر شدی خلاصه شدی نخ نما شدی


یک نیزه دار جسم تو را بر زمین زد و

بر زیر نعل کشته ی بی انتها شدی


تشییع پیکرت چقدر دردسر شد و

آخر میان تکّه حصیری تو جا شدی


آن خاطرات کوچه دوباره مرور شد

وقتی به زیر پای عدو جابه جا شدی



طبقه بندی: اشعار شب ششم محرم  حضرت قاسم بن الحسن (ع)  
موضوعات مرتبط: اشعار شب ششم محرم  اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام الموت  

محمد سهرابی ... اشعار شب ششم محرم

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

قد کشید و بلند بالا شد

تا فلک پر زد و مسیحا شد

 

به همین قدر اکتفا فرمود

بند کفش اش نبست و موسی شد

 

آب و آیینه را خبر بکنید

رخ داماد عشق زیبا شد

 
دست و پا زد که یعنی این جایم

علت این بود زود پیدا شد

 
طفل معصوم گفت تشنه لبم

همه جا شرم مال سقا شد

 

نوه ی مرتضی و فاطمه بود

زائر مرتضی و زهرا شد

 

صبح پایش رکاب را پس زد

عصر قدش چو قد آقا شد

 
چند ابرو اضافه بر رخ داشت

یا سم اسب بر رخش جا شد؟

 
ارباً اربا شد از درون بدنش

این حسن زاده پور لیلا شد

 
سخت پیچیده است پیکر او

علت مرگ او معما شد

 
قاتلی دور دست خود تاباند

زلفش از پیچ بس چلیپا شد

 

دست خط پدر غمش را برد

یک دهه پیش از این گره وا شد

 

بازویش زیر سم مرکب رفت

دست خط مبارکی تا شد

 

سنگ بازی شده است با سر او

چون چو طفلان سوار نی ها شد

 

سر مپیچ از عمو بده بوسه

گردنت گر چه بی مدارا شد

 

رو به قبله کند چگونه تو را

بندهایت ز یکدگر وا شد


طبقه بندی: اشعار شب ششم محرم  
موضوعات مرتبط: اشعار شب ششم محرم  اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام الموت   داماد کربلا  اشعار دهه اول محرم 

موسی علیمرادی ... اشعار شب ششم محرم

 اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده

پر و بال نفسم را پر و بالت چیده

 

هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد

بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده

 

نقل دامادی تو بود ؛مبارک باشد

سنگ هایی که به روی سر تو باریده

 

چه قدر خار به زخم بدنت می بینم

چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده

 

چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است

پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده

 

نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند

بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده

 

چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه

تن تو مثل غباری به زمین خوابیده

 

هر کجا می نگرم زخم هلالی داری

رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده

 

صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم

این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده


طبقه بندی: اشعار شب ششم محرم  حضرت قاسم بن الحسن (ع)  
موضوعات مرتبط: اشعار شب ششم محرم  اشعار شب ششم محرم اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن  

محمد فردوسی ... اشعار شب ششم محرم

 اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

 

آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان

یک شیر دل مانند یل آمد به میدان

با سیزده جام عسل آمد به میدان

ای لشگر کوفه اجل آمد به میدان

 

باید که قبر خویش را آماده سازید

در دل جگر دارید اگر بر او بتازید

 

رفته به بابایش که این‌گونه شریف است

از نسل پاک صاحب دین حنیف است

قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است

امّا خدایی او سپاهی را حریف است

 

گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت

مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت

 

شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم

آمد ولی در هیبت عباس، قاسم

در بازوانش قدرت عباس، قاسم

به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم

 

عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست

مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست

 

قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد

این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد

چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد

اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد

 

ازرق کجا و شیر میدان خطرها

قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها

 

وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت

یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت

از میمنه تا میسره روی سرش ریخت

از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت

 

مثل مدینه کوچه ای را باز کردند

پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند



طبقه بندی: اشعار شب ششم محرم  حضرت قاسم بن الحسن (ع) 

اشعار شب ششم محرم

 

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

 

ای یادگار ِ رویِ قشنگِ برادرم

جان كَندَنت روی زمین نیست باورم

 

وقتی كه استغاثه ی جانسوز تو رسید

هفت آسمان شكست و فرو ریخت برابرم

 

پُر شد فضا ز عطر گلابِ تنت عمو

عطر تن تو زنده كُند یادِ اكبرم

 

پا بر زمین نكش كه دلم ریش میشود

پرپر نزن مثال كبوتر برابرم

 

در استخوان خُردِ جناقِ تو دیده ام

تصویر درب و سینه و مسمار و مادرم

 

یا قد كشیده ای تو به زیر سُمِّ ستور

یا من خمیده جسم تو را خیمه میبرم



طبقه بندی: اشعار شب ششم محرم  حضرت قاسم بن الحسن (ع)  
موضوعات مرتبط: اشعار شب ششم محرم  شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام الموت احلی م 

اشعار شب ششم محرم

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

 

بیشتر مثل مجتبی شده ای

ولی افسوس بی صدا شده ای

 

مثل آئینه ای كه خورده زمین

تكه تكه جدا جدا شده ای

 

هركجا دست می زنم گود است

وایِ من غرق رد پا شده ای

 

زیر سنگینی هزاران اسب

به گمانم که آسیا شده ای




 اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

از حسن هر کس که در دل ذره ای هم کینه داشت

نیزه ای پرتاب کرد و زخم بر جسمم گذاشت

تیر باران شد پدر من سنگ باران ای عمو

وای از سنگینی نعل سواران ای عمو

مادرم را گو ببیند قاسمش رعنا شده

سیزده ساله یتیمش هم قد سقا شده

بند بند پیکر من ای عمو از هم گسست

مفصلم از هم جدا شد استخوان هایم شکست

عده ای با نیزه و یک عده با تیرم زدند

دوره ام کردند و راحت تیغ و شمشیرم زدند

می شنیدم یک نفر فریاد زد در همهمه:

می زنم ضربه به پهلویش ز بغض فاطمه

از حسن هر کس که در دل ذره ای هم کینه دا




طبقه بندی: اشعار شب ششم محرم  حضرت قاسم بن الحسن (ع)  
موضوعات مرتبط: اشعار شب ششم محرم  اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام  الموت احلی من العسل  سهیل عرب  اشعار روضه حضرت قاسم  داماد کربلا  اشعار دهه اول محرم  رضا رسول زاده 

عبدالحسین مخلص آبادی ... اشعار شب ششم محرم،روضه حضرت قاسم بن الحسن

اشعار شب ششم محرم

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

می خواستند ملائکه وقف غمت کنند

جایی کنار دست خودم محرمت کنند


از پاکی ات شنیده و حالا قرارشد

اینجا کنار دجله تو را زمزمت کنند


لب تشنه می روی که مرا جان به لب کنی؟

باران شدی که بر سرمان نم نمت کنند؟


از اولش که حرف عسل خوردن تو بود

اصلا قرار بوده تو را در همت کنند


جان عمو نقاب خودت را تکان مده

راضی مشو شبیه خودم پرچمت کنند


نجمه کنار خواهر من گریه می کند

تا اندکی به نیزه تو را محکمت کنند


ارثی که برده ای تو زمادربزرگ خود

باعث شده در اوج جوانی خمت کنند


اصلا قرار بوده تو را پیش چشم من

مثل علیٍ اکبر لیلا کمت کنند

  • paper | تیم طراحی | ماهواره امید
  • گالری عکس

    گالری تصاویر