تبلیغات
عشق اباعبدالله - کرامات حضرت عباس (ع)

کرامات حضرت عباس (ع)

آقای محمد کریم محسنی آموزگار دبستانهای شهرستان خرم آباد از قول یکی از دوستانش به نام آقای احمد کاووسی که ایشان نیز آموزگار است چنین تعریف می‏کند: 

چند سال پیش برای استفاده از مرخصی عازم اهواز بودم. در بین راه، در محلی که به نام «تنگ فنی» معروف است و گردنه‏ی خطرناکی دارد، کامیونی را دیدم که قسمت جلوی آن در دره فرو رفته و در حالت ترس آوری قرار گرفته بود، به وجهی که اگر چند نفر اندک فشاری به آن وارد می‏کردند به عمق دره سرنگون می‏شد ما اتومبیل خودمان را متوقف کردیم که به آن کامیون نگاه کنیم، در این هنگام دیدم عده‏ای در کنار همان کامیون نشسته و مشغول خوردن کباب  هستند! آنها همین که ما را دیدند به خوردن دعوتمان کردند.

 

72.jpg

 

دعوت آنان را پذیرفتم و از اتومبیل پیاده شده جویای قضیه شدیم معلوم شد که ترمز کامیون مزبور از ابتدای سرازیری تنگ فنی بریده می‏شود راننده که مردی مسیحی است و به اتفاق خانواده‏اش سفر می‏کرده دست و پای خود را گم می‏کند و در عین حال نیز هر لحظه بر سرعت کامیون افزوده می‏شود راننده می‏بیند چاره‏ای ندارد به عیسی و موسی علیه‏السلام و دیگر پیامبران متوسل می‏شود اما از این کارها و دعاها نتیجه نمی‏گیرد کامیون به لب پرتگاه می‏رسد که در این اثنا طفل خردسالش بی اختیار فریاد می‏زند: یا حضرت عباس علیه‏السلام! و کامیون غفلتا متوقف می‏شود گویی دستی قوی و مافوق تصور جلوی آن را می‏گیرد! مرد مسیحی که از این کرامت مبهوت شده است پس از پیاده کردن افراد خانواده‏اش به سراغ روحانیون مذهب شیعه می‏رود و به دین اسلام در می‏آید و اینک گوسفندی را که وی نذر کرده بود ذبح کرده و آنان مشغول خوردن کباب آن بودند و اغلب رهگذران را نیز اطعام می‏نمودند.

....................................................................

از عنایت حضرت ابوالفضل نماز خوان شد

 

حجة الاسلام جناب آقای شیخ احمد صادقی اردستانی، از نویسندگان مشهور حوزه‏ی علمیه قم، نقل کردند:

سال 1344 شمسی قمری بود و از سن من حدود بیست سال می‏گذشت. از مسافرت تبلیغی ماه مبارک رمضان که در «مارم» (از نواحی «فین بندرعباس») انجام شده بود بر می‏گشتم. آن زمان من از مسیر «لار» به بندرعباس رفته بودم و اینک از همان مسیر می‏خواستم برگردم. کسی که از محل تبلیغ همراه من آمده بود، تا بیرون شهر بندرعباس و دروازه‏ای که ماشینهای آن طرف «لار» می‏رفتند، مرا همراهی کرد. آن روزها در آن مسیر، وسیله‏ی معمول سواری وجود نداشت و فقط ماشینهای باری، و احیانا وانت بارها، رفت و آمد می‏کردند. نیم ساعت به غروب آفتاب بیشتر نمانده بود که از میان وسایل نقلیه‏ی متعددی که عبور می‏کردند یک ماشین باری، با اشاره‏ی همراه من، متوقف شد و من، پس از خداحافظی با آن همراه مهربان، در قسمت جلوی آن ماشین قرار گرفتم.

 

56.jpg

 

اما به زودی متوجه شدم راننده شخص متدینی نیست و علاوه مدارک لازم ماشین را هم تماما به همراه ندارد. به همین دلیل وقتی ساختمان پلیس از دور پیدا شد، رنگش تغییر کرد! از وضع دینداری و نماز خواندن او سؤال کردم. معلوم شد با دین و نماز هم رابطه‏ای ندارد، ولی البته قرآن کوچکی را برای برکت و حفاظت جلوی خود نصب کرده بود! من از این فرصت که او خود را در معرض گرفتاری به دست پلیس می‏دید، استفاده کردم و در حالی که هوا تاریک می‏شد از او خواستم اگر قول بدهد نماز بخواند، من با توسل می‏توانم خطر مجازات تخلف از مقررات رانندگی او را به نوعی دفع نمایم. باری، راننده قول مساعد داد و در  صف طولانی اتومبیلهای باری قرار گرفت. حدود نیم ساعت طول می‏کشید که نوبت به بازرسی او برسد. من از فرصت استفاده کردم، و با توجه به اینکه با سپری کردن ماه مبارک رمضان، در خود معنویت و حال مناسبی می‏یافتم، در گوشه‏ای خلوتی کردم و با توسل به حضرت ابوالفضل علیه‏السلام رفع گرفتاری او را که خود هم به نوعی با آن شریک می‏شدم، یعنی معطلی و سرگردانی در بیابان و احساس ناامنی، از ساحت مقدس آن حضرت درخواست کردم. به هر حال، ماشینها یکی پس از دیگری بازرسی شدند و رفتند و نوبت به آن راننده رسید. اما وضع طوری به نفع او تغییر کرد که بدون به وجود آمدن مشکلی از خطر گرفتاری نجات یافت و آن را کرامت و عنایت حضرت ابوالفضل علیه‏السلام دانست. بعد از آن از سقوط در دره‏ای هم نجات یافت و از همان شب نماز خواندن را شروع کرد، و تا حدود ظهر فردا که به شهر «لار» رسیدیم، نماز خواندن را ادامه داد. ضمنا با من خوش رفتاری بسیار کرد و حتی حاضر شد در «لار» بماند که کار من انجام شود و بعد از همان مسیر مرا به «شیراز» برساند، که از او سپاسگذاری کردم و جدا شدم. 

 .................................................

 

درب ماشین به خودی خود باز شد

 

جناب آقای حاج مهدی اخروی، که از بازاریان محترم و معتمد شهرستان خوی می‏باشد و الحمدلله فعلا در حال حیات است نقل می‏کند.

قبل از احداث جاده‏ی جدید، روزی از شهرستان ارومیه می‏آمدیم، بالای گردنه قوشچی به عده‏ای از همشهریان خود برخورد کردیم که سخت وحشت زده بودند، در میان آنها یک نفر از آقایان محترم ریاضی بود تا مرا دید آمد و دستم را گرفته و گفت: آقای اخروی، بیا کرامت حضرت ابوالفضل علیه‏السلام را به تو نشان بدهم و افزود: اتوبوس ما از سر گردنه به طرف دره اقلاً پانصد متری چپ و سرنگون شد، تمامی مسافرین یک دفعه به صدای بلند گفتند: یا اباالفضل علیه‏السلام آنگاه درب ماشین به خودی خود باز شد و مانند ستونی محکم به زمین چسبید. همین امر، اتوبوس را نگه داشت و ما به سلامت از آن خارج شدیم. 

 

55.jpg

 

منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحه 84

  • paper | تیم طراحی | ماهواره امید
  • گالری عکس

    گالری تصاویر